مطابق معمول همیشه مشغول بالاگردی بودم که این تیتر توجه ام رو به خودش جلب کرد:
چرا به زن دیگری غیر از همسرم دلبسته ام؟!
با خوندش ناخودآگاه یاد حرف بابام افتادم که هميشه ميگفت: بدترين موقع واسه صحبت کردن با يه مرد وقتيه که داره از در خونه ميره بیرون(چون داره تو ذهنش کارای بيرونش رو راس و ريس ميکنه) و همينطور وقتی که تازه از در خونه اومده تو(چون فکرش هنوز درگير کارای بيرونه) و خب صد البته که مادر گرامی هم -مثل سایر خانمها- این مسئله رو کاملا رعايت ميفرمودند!!!
دلم به اندازه همه دنیا گرفته، دیشب با مامانم که صحبت میکردم میگفت که تهران از برف سفید شده، دلم برف میخواد، دلم تهران رو میخواد، دلم تو رو میخواد، نه تو رو نمیخواد، یعنی نباید که بخواد...
همین ۳-۲ ماه پیش بود که با هم آشنا شدیم، حروم زادگی تو اون چشمای سیاهت برق میزد، تو اون نگاه های بی شرمانه ات، دقیقا میدونستم با کی طرفم، اون خودم که عاقله همون اول بهم گفت که باید بی خیالت بشم، بهم گفت که تو این دیار غربت دوباره واسه خودم غم و غصه درست نکنم، ولی خوب چه میشه کرد؟! یاد مامانم میفتم، تهران که بودم یه ریز بهم میگفت : «توام که ک...ونی پسندی دخترم!!!» طفلکی راست میگفت ، اصلا این مامانا همیشه راست میگن، وگه نه که چرا میبایست اینجا و بین اینهمه آدم اروپایی موبور روشن فکر پیشنهاد توی کله سیاه عرب بدتر از ایرونی رو واسه دوستی قبول میکردم؟!...
دایره ای که با مرکب چینی
به دور افکار، تمایلات و عاداتم ترسیم کرده ای،
و به دور هر سانتی از اندامم،
و هر بخشی از وجودم،
و هر جزء کو چک و بزرگی از زندگیم،
اندک اندک شکل زندان را به خود میگیرد...
دایره را اینچنین بر من تنگ مکن!
...من میخواهمت:
اما در جایگاه یک دوست و یک معشوق
نه در مقام یک زندانبان...!
( سعاد الصباح)
به هنگام کودکی از سینه های مادرش شیر می نوشد،
تا سیر شود،
و پیش از آموختن خواندن و نوشتن
با نور چشمان مادرش میخواند،
در جوانی از کیفش پول برمیدارد
تا پاکتی سیگار بخرد،
و آنقدر بر روی پاهای درازش راه میرود
تا از دانشگاه فارغ التحصیل گردد،
و آن هنگام که پنداشت مردی شده
پاهایش را در یکی از کافه تریاهای روشنفکران روی هم می اندازد
ویک کنفرانس مطبوعاتی تشکیل میدهد
و میگوید:
زن نیمی عقل دارد
و نیمی دین...
و مگس ها و گارسونهای کافه تریا برایش دست میزنند!
( سعاد الصباح)